سیگارِ "زَر" به دَردِ پدر بزرگ ها و پیرمردها میخورد
تا بر نیمکت پارک زیر درخت بید مجنون نشسته و در
حالی که دودش را بانفسی عمیق حلقه میکنند،
به اون دختری فکر کنند که با روپوشِ اُرمَکِ خاکستری
به دبیرستا&
بچه که بودم از جریمه های نانوشته که بگذریم سلمانی و ساعت و سیب سکه و سلام و سکوت و سبزی صدای بهار هفت سین سفره ی من بود بچه که بودم دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رس®
زندگی، رازِ بزرگی است که در ما جاریست
زندگی، فاصله آمدن و رفتنِ ماست
رودِ دنیا جاریست
زندگی، آب تنی کردن در این رود است
وقتِ رفتن به همان عُریانی؛
که به هنگامِ ورود آمده ایم
دستِ ما در کَفِ این رود
در چشم انسان بیابانگرد، طبیعی تر از طبیعت هیچ نیست. رود و دشت و ستاره؛
اسب و آسمان و غروب. اما همان چه به چشم بیابانگردعادی می نماید، با روح او
پیوندی عجیب دارد. این پیوند نه تنها از زیبائی گونه گون طبیعت
کدامین ابر، ازچشمِ تو می بارد؟
کدامین خاک، فریادِ ترا در خویش می کارد؟
به فرهادِ تو از شیرین، کدامین کوه می گوید؟
دِلَت ابریشمِ آب است، خیالت خانۀ مهتاب
عروسک های تو از جنس خورشیدند
که در رؤیا برایت
دو زُلفونت بُوَد تارِ رُبابُم
چه میخواهی ازین حالِ خَرابُم
تو که با مُو سَرِ یاری نداری
چرا هر نیمه شُو آئی به خوابُم
******
غمِ عشقًت بیابان پَروَرُم کِرد
هوایِ بَخت بی بال و پَرُم کِرد
به مُو گفتی صبوری ک